پاسدار شهید ابولفضل صادقی
او با این که پاسدار بود هیچ وقت لباس سبز پاسداری را نمی پوشید و می گفت من لیاقت پوشیدن این لباس را ندارم و حتی اصرار اطرافیان مبنی بر این که فقط برای یک بار لباس پاسداری را بپوش نیز کار ساز نشد او می گفت بالاخره یک روز لباس پاسداری را خواهم پوشید و سر انجام آن روز فرارسید اما خودش لباسش را برتن نکرد و لباس پاسداری را بر تنش کردند و بعد بیرون آوردند و کفن بر تنش نمودند و شهدا اینگونه بر عهد خویش وفا می نمودند .(شهید وصیت نموده بود که پس از شهادت آن گاه که به گفته ی خود لایق جامعه سبز پاسداری شده جامه را لحظه ای بر تنش نمایند.)
اسم فامیلش بابا زادگان بود .بچه ها صداش می زدن بابا .دیگر حوصله ی زادگانش را نداشتند .گاهی هم صداش می زدن بابا و وقتی بر می گشت می گفتن :قربان نعش بی سرت! می خندید سری تکان می داد .
***
با بیسیم چی اش دوتایی آمده بودند بیرون پتو ها را بتکانند و گرد خاکی بلند شده بود که چشم چشم را نمی دید .صدای مهیب آمد گرد خاکی تازه ;موج انفجار دو تایی را پرت کرد دم درسنگر .
هردوشهید شده بودن سر بی سیم چی روی شانه بابا بود درست مثل پسری خسته که روی شونه بابا آروم میگیره و می خوابه. و اما بابا : بابا هم سر نداشت . بابا قربان نعش بی سرت .